این یادداشت برای تست است ...
این یادداشت برای تست است ...
این یادداشت برای تست است ...
این یادداشت برای تست است ...
ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست، با انگیزه زندگی کردن است.
حتما تا حالا برات پيش اومده كه چيزي رو از ته دلت و با تمام وجودت بخواي. آرزويي كه ذره ذره وجودت نياز به داشتنشو فرياد مي زنه. همون آرزويي كه دلت به خاطرش مي تپه . به اميد رسيدن بهش نفس مي كشي , تو روياهات هميشه دنبالشي. همون كه دليل زنده موندنته . همون رويايي كه بزرگترين اميته . قشنگترين رويا ي تو روياي سوگلي تو بالاترين اميدت واسه زنده موندن بالاترين دليلت واسه تلاش كردن. همون چيزي كه اگه بدوني يك ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه كه بهش برسي .
خواستني از جنس آتش اشتياق , سوزان و ملتهب , مثه نياز يه ماهي به آب براي حيات. عين نياز زندگي به اميد براي نبريدن و تلاش.حسي كه تو رو به ادامه دعوت مي كنه , تشويقت مي كنه و بهت انرژي مي ده. چيزي كه براي خواستنش ترديد نداري , اون طور مي خواهي كه نرسيدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسيدن بهش واست بالاترين شوق و لذتي كه مي توني تصور كني. هر چيز نهايي داره , بهاي خواسته تو چقدره؟ چه بهايي داره. بهاي خواسته تو چقدره؟ چه بهايي واسه دريافت خواسته ات بپردازي ؟ از چه چيزارزشمند و عزيزي واسه رسيدن بهش مي گذري و مايه مي ذاري؟واسه رسيدن به همو ن روياي شيريني كه نمي توني فراموشش كني , نمي توني جاشو با هيچي پر كني . اون چيز مقدس و عزيزي كه قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسيدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهاي تيره ترديد و نا اميدي صداي تو گوشت زمزمه كرده , افسوس ,حيف كه نمي شه , كاش ممكن بود, اما ممكن نيست. همون صدايي كه گاهي جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت مي گيره.و يه روز ممكنه به خودت بگي و ببيني , تحت تاثير اون صداها نا خوانده , تو از ياد بردي . خواستني كه از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمي شه , مگه بچگي هاتو از ياد بردي, كه وقتي يه عروسك يا يه ماشين پشت ويترين اسباب بازي فروشي چشمتو مي گرفت هيچ منطقي پاهاي معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمي كرد.
تو اون عروسك يا ماشين رو مي خواستي , اون طور مي خواستي كه هيچ منصرف نمي شدي. اون طور پاش وامي ستادي كه صاحب اول و آخرش فقط خودت بودي!
چطوري اون لحظه نمي شه و نمي تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمي فهمي و قبول نمي كردي؟
اون طور اونو ني خواستي كه نشدن برات بي معني بود. تكان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاريت جلوي اون اسباب بازي تا لحظه كه بهش برسي رو از ياد بردي؟چطوري يادت رفته خواستن, نتوانستن رو ني پذيره, اشتياق رسيدن به يه آرزوي قلبي نتونستن و نشدنو نمي فهمه , خواستن فقط يه معني داره اونم توانستنه؟!!چطور شد كه امروز ما بدون اين كه متوجه بشويم. نخواستن رو با نتوانستن عوضي گرفتيم؟ چون به درستي پي نبرديم اون جا كه نتوانستيم به سبب اين بود كه واقعا نخواسته بوديم. اگر فقط بخواي و باور كني كه بهش مي رسي كل قانونمندي هاي كائنات همسو با تو مي شه.خواستن به تو نيرو و انرژي مي ده كه تموم درهاي بسته رو به روت باز مي كنه و تو رو با تلاشي تجهيز مي كنه كه با قدرتي عظيم فقط رو يه نقطه متمركز شده كه بي شك تو رو به كاميابي مي رسونه مهم ايمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رويايي كه فكر رسيدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر مي كنه همون كه تو رو مشتاق تلاش مي كنه.
اگه چيزي كه تو رو به تلاش كردن تشويق مي كنه همون شعله داغ اشتياقه , ديگه هيچ مانعي تو رو نميترسونه , هيچ نگراني دلت رو ني لرزونه , همه خواسته هات توي يه هدف جمع مي شه او هدف اولويت اول و شماره يكي كه همه چيز تابع اونه. و اگه چيزي هست كه اين جور مي خوايش و اين قدر برات عزيزه هيچي مانع رسيدنت به اون نمي شه.هيچ قدرتي تاب ايستادن مقابل خواسته قلبي تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالي و بالاي خودشه , اگه آرزوي رسيدن به خواسته ات اون طور تو رو بي تاب و بي قرار مي كنه كه شب و روز بهش فكر مي كني , از همين حالا تو رو مي بينم كه به خواسته ات رسيدي و اگه بهش نرسي مقصر فقط خودتي.هر چه خواسته تو متعالي و بزرگ تر باشه بايد بهاي بيشتري روي براش بپردازي پس اگه به خواسته ات نرسيدي يا اون قدر برات ارزش نداشت و نمي خواستيش كه همپاي بهاش براش خرج كني و سختي و رنجش را واسه رسيدن به گنجش به جون بخري يا تو روزمرگي و بطالت زير خروارها ياس و ترس دفنش كردي و واسه تبرئه خودت وقتي يادش افتادي فقط سري از افسوس تكان دادي و گفتي افسوس كه روياي من شدني نبود. يادت باشه هيچ قدرتي غير از خودت نمي تونه مانع رسيدن به خواسته هات بشود. وقتي با بي رحمي به نا اميدي و ياس اجازه مي دي رويا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتي خودت واسه دفاع از رويات جلوي ترس هات نمي استي از كي توقع داري برات اين كار رو بكنه ؟ وقتي اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده كه بهاي لازم رو بپردازي چطوري توقع داري اونو به رايگان و به سادگي به دست بياري و به سادگي طعم شيرين رسيدن به آرزوي قلبيتو بچشي؟
و چه غم انگيز است كه يه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگي در جا بزني كه اصلا دوستش نداري , اون زندگي اي كه با روحيات و خواسته ات تو هيچ تناسبي ندارد و فقط به خاطر اين كه جسارت تركشو نداري به خاطر اين كه جسارت كنار گذاشتن ترستو از ياد بردي و به طعم تلخ اشتباه عادت كردي تحملش مي كني.كي يادت داد معني زندگي محدود به تكرار عادت هاست؟ اخرش چي؟ جاذبه اين تكرارهاي بي اراده حداكثر تا چند سال ديگه دوام دارد؟ بالاخره تاريخ انقضا اونم مي رسه؟ گاهي به سبب ترسي كه بهش چسبيديم حتي متوجه نيستيم ترس از يه اتفاق ممكنه خيلي وحشتناك و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه يه عمر تحمل رنج واقعي به خاطر ترس از رنج احتمالي اينده كسي چه مي دونه اگه با تموم وجودت براي رسيدن به رويات تلاش كني چي پيش مي آيد؟ يه نگاه به ديروزت بنداز, اگر راضيت كرد جا پاي ديروزت بذار اگه غمگينت كرد , اگه اون قدر رنجت مي ده كه حتي دلت نمي خواد به مرورش برپردي ديگه اشتباه ديروز رو تكرار نكن.
اگه ديروز و امروز و فردات تو سياهي و غم و غصه مثل همن , كوتهي از خودته كه هنوز به خودت نيومدي و هوشيار نشدي و نخواستي و فقط نخواستي تا بتوني به بهترين شکل تغييرش بدي زندگي بي لطفي كه فقط از سر عادت به تكرارش ادامه مشغولي ارزش زندگي كردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترين رويا ها و عزيزترين آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عميق و قلبي تو به پشتوانه بيشترين تلاشت عامل شكوهمندترين تغييرات مثبت زندگيته تا كي نرسيدن به آرزو هاي قشنگتو گردن نتونستني ها مي ندازي ؟ كافيه با خودت روراست باشي كلاهتو قاضي كني ببيني نخواستي يا نتونستي
یاحق
دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه، چرا که شاديها در کنار غمهاست که معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه. تنها از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. سال نو با ديدِ نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.
دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.
اگر پی برده اید که زندگی فقط یک رویاست،
اما هنوز این حقیقت را عمیقا باور ندارید
وهنوز خدا را پیدا نکرده اید،
در این صورت نه در این دنیا هستید و نه بیرون از آن.
و این وضعیتی غم انگیز است!
پس اسیر این توهم نمانید.
سخت تلاش کنید تا خدا را پیدا کنید
و در این راه از هیچ نترسید.
با خود بگویید:
" من از بیماری، فقر و رویدادهای ناگوار نمی ترسم.
خدایا! متبرکم گردان تا هنگام سختی ها،
به یاد آورم که آنها توهمی بیش نیستند،
تا بتوانم با عمل مثبت وبا حفظ پیوندم با تو
بر آنها غلبه کنم."
یاحق
آدمها دیوار می کشند بین دلها ، آدمها دیوار می کشند دور خودشان .
آدمها بین دیوارهائی که به دست خودشان ساخته اند ، با تنهائی خو می گیرند .
آدمها نگاهشان را زندانی می کنند پشت دیوارهای بی پنجره .
آدمها تنها می مانند و تنها می میرند ، بی آنکه پنجره هایشان به هم سلام کنند .
بی آنکه در حنجرهایشان ترانه آشنائی گل کند .
آدمها در پای دیوارها می میرند ، بی آنکه عاشق شوند و دیوارها ، از کوتاه فکری آدمها هر روز بلند تر می شوند
یاحق
عشق پایدارترین نیروی موجود در جهان است ... عشق تنها نیروئی ست که می تواند دشمن را به دوست تبدیل کند
مارتین لوترکینگ
روز به سرعت از دستهایم می گریزد و شب چون نگهبانی وفادار ، آرام آرام به خلوت شبانه ام قدم می گذارد . اینک فرصتی ست مناسب تا در کشاکش اندکی وقت ، خنکای شب را به خانه میهمان کنم .
پنجره رو به شب را باز نگه می دارم و به آسمان که نگاه می کنم خط روشن نگاهم در دور دست شب با ستاره ای تلافی می یابد و من به این حس نزدیک می شوم که : " هر آدمی ستاره ای دارد در گستره بی نهایت شب ..." که گاه از نور و روشنائی اش انرژی حیات می گیرد و گاه از سردی و سکوتش چنان دچار یاس می شود که گویی هرگز نبوده واژه امید در کتب زندگانیش !
چه شبی ... ستاره آسمان ، دلتنگی و فضائی تیره که بی شمار واژه را در ذهنت متولد می کند . با ستاره حرف می زنم :
سلام ای ستاره روشن دور دست طناز ! مرا می شناسی ؟ از نوع بشرم . با همان پرچانگی و توقع ، با همان رنگ و لعاب . با همان مهر و کین و با همان اشک و لبخند و همان شگرفی در جمیع خصائل نیک و بد !
مرا می شناسی ستاره ؟ از نوع بشرم . شناسنامه ای دارم که بر خلاف شناسنامه تو چند برگ بیشتر نیست . اولش تولد و آخرش مرگ و میانه راه ، وصلی و زایشی و دل سپردنی . گفتم از نوع بشر ... نترس ستاره ! اگر چه حقیقت دارد ، ما آدمیان ، می آفرینیم ، می سازیم ، می کشیم ، و ویران می کنیم ، بهبود می بخشیم و بعد ستیز از سر می گیریم ، اشک می ریزیم ، دروغ می گوئیم و در اندک زمانی حقیقت را می ستائیم ...
ستاره ! دوردست زیبائی آفرین ! ما و دوستانمان ، آنها و شاید همه آدمیان ، دریافته اند گویا اول منافع خویش و بعد منافع دیگران ، اول راحت خویش بعد آسایش دیگران .
تو هنوز آنجا نشسته ای ستاره ؟ " هر آدمی ستاره ای دارد که در گستره تاریک آسمان سوسو می زند " من نیز از ارث تخیل خویش با ستاره ، بهره می برم . ستاره ! خبر آسمان تو را ، خبر دلبرانه تو و دیگر دوستانت را به گوش نوع بشر می رسانند دائم . سمت و سویت ، دور و نزدیکت و قهر و آشتی ات با زمین .
چطور مرا هنوز نشناخته ای ؟ تا وقتی آدمیان در تکنولوژی و آهن ، سرشار از کشف تازگی ها ، به سرزمین تو قدم می گذارند تو باید مرا خوب بشناسی . اگر هنوز بیداری ، با تو از سرزمینم بگویم ؛ جائی که هنوز باران می بارد و آفتاب هم بنا بر قاعده ای مقرر می تابد . اینجا نیستی تا ببینی ستاره ، دروغ چه پادشاه مقتدری ست در قلمرو کلمات روزمره ما .
اینکه عده ای ندارند تا بگذرانند و عده ای داشته های خویش را ذخیره می کنند برای روز مبادا و دائم مراقب اضافه وزن خویشند .
نشنیده ای ؟ ... در سرزمین من ویروسها ریشه کن شده و پادزهرهای تازه ای تولید شده اند . نشنیده ای که اینجا عده ای از مهارتهای غیرذاتی اشان سخت مسرورند و عده ای دیگر ندارند کسی را که استعدادهایشان را کشف کند تا بلکه برسند به اندکی زندگی راحت .
ستاره ! باور می کنی ، در سرزمین من روزی همه برابر بودند و برادر نیز . روزی همه عاشق بودن و پایدار نیز . همه با هم می ساختند و با هم بنای کینه را ویران می کردند . اینک سخت می شود در کنار هم زیست ... درونمایه آدمی پر بود از گنج معنویت و حس پایان نیافتنی ایثار ، چه حس خوش عطری بود آی ستاره، ستاره ، ستاره !
شاید تو خواب باشی اما من نه ... غنیمت است این خنکای شبانه برای خلوت با تو با دل . ...
ستاره ای در دور دست ، ستاره دیر شده ! ... فردا روز دیگریست . روزی که ما آدمیان ، باز هم در تکاپوی کشف و فتح و ساختن ، روز را آغاز می کنیم . روزی که برای عده ای خورشید بخت خواهد تابید و برای عده ای ماه شانس به خواب فرو خواهد رفت .
گروهی از دایره ذهن ما خارج می شوند و گروهی دیگر زیبا در خاطره ما می نشینند .
عده ای توبه از گناه ، عده ای رو به سوی حقیقت ، انگشت های لبخند بر لب و تعداد کثیری کاسه چه کنم در دست !!
از چه رو به تو می گویم ستاره ! نمیدانم ..." شاید چون هر آدمی ستاره ای دارد و هر ستاره در رویا آرزوئی را تحقق می بخشد ."
شب به خیر ستاره من هنوز بیدارم و چشم به راه آفتاب . چشم به راه تلخی ها و شادی ها ، گریزها و کششها ، و هزار و یک حس زائیده رفتار آدمی .
خنکای شب رو به سردیست . پنجره رو به شب را می بندم . چه خوب که ستاره ای هست تا با او از نوع بشر گویم و از آرزوهایم که فراموش کردم از ستاره طلب کنم سبز شدنشان را ...
یاحق
لازم است آدمهای دور و برم را جابه جا کنم ، بعضی ها بیش از حد نزدیک شده اند که
لایق نیستند و بعضیها چنان دور مانده اند که حقشان نیست ...
بعضی ها رهگذرند جا و مکان ندارند قدم می زنند توی دل ، روی اعصاب ، پشت سر ...
یا باید یک جا میخشان کنم یا سیم خاردار بکشم که نزدیک من نیایند ، جای سخت ترش
اینست که تمرین کنم باشند و قدم بزنند و من
هیچ تصورشان کنم .همه لزوما حضورشان تاثیر ندارد و رفتنشان هم توی دلت را خالی نمی کند ولی گاهی
آدمهای قشنگی وارد زندگیت می شوند ، بزرگ و تاثیر گذار ...
لازم است صندلی بیاوری جلوی چشمت یا توی دلت جایشان دهی آرایش بقیه را عوض
کنی ،مرزها و سیم ها را از نو بکشی ، مگس ها را بکشی ، پلیدیها و پلشتیهای وجودت
را دورریخته و فرشی پهن کنی ...
بعضی ها حضورشان همه چیز را زیر و رو می کند و من دلم همیشه ازین حضورهای پر
هیاهوئی که آرامش را مهمان خانه دلم می کنند می خواهد ، تا همه چیزم دوباره نو شود ،
تا مسخ شوم و همه دیوارهای دورنگی را خراب کنم ، رنگ بپاشم به هر چه در درونم
بیرنگ مانده و تمام بندهائی که از جنس محبت نیست را ، بی هیچ ملاحظه ای ببرم ...
یا حق
اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی
اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند
اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد
اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی
اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است
اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای
در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن
به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت
هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن
بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین
تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی
میان درختان به این سو و آنسو می پری
زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور
به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت آب می شود
یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با آوازشان به هر صبح سلام می کنند
به یاد آور سخنان زیبایی که در آغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند
خوبی های درونت را جستجو کن
ابرها را از اسمان زندگیت دور کن
به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.
فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی
فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی
بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز
به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو...
یاحق*
صد حيف ازين بساط که برچيده ميشود
در اين بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آنکسي ست که بخشيده ميشود
عيد بر همگان مبارک باد
یاحق

